تبليغاتX
خوشه

خوشه

دوست دارم دستمو بیارم بالا ٬اما می ترسم که بچه ها بخندن ...

دوست دارم شرح ما وقع کنم اما میترسم که کسی براش مهم نباشه ٫اما باور کن دوست ندارم رفع اتهام کنم چون که سالهاست که محکوم هستم

توی یه اتاق به ابعاد ۵.*۵. ایستادم ‌‌‌‌، دیگه دوست ندارم قدم بزنم اما خیلی دوست دارم یکمی بشینم...

+ نوشته شده در  86/11/15ساعت   توسط سرگردان  | 

If you are my friend...

Help me...to leave you

Or if you are my lover...

Help me...so I can be healed of you...

If I knew how dangerous love was…

I would not have loved

If I knew....

that the ocean is very deep...I would not have swam...

If I knew...how I would end,

I would not have began 

        ***

I desire you...so teach me not to desire

teach me...

how to cut the roots of your love from the depths

teach me...

how tears may die in the eyes

and love may commit suicide

      *** 

If you are prophet,

Cleanse me from this spell

Deliver me from this atheism...

Your love is like atheism...so purify me from this atheism

      *** 

If you are strong...

Rescue me from this ocean

For I don't know how to swim

The blue waves...in your eyes

drag me...to the depths

blue...

 blue...

nothing but the color blue

and I have no experience

in love...and no boat...

      *** 

If I am dear to you

then take my hand

For I am filled with desire...from my

head to my feet

      ***

I am breathing under water!

I am drowning... 

drowning...

drowning...

         

            Nizar Qabanni

+ نوشته شده در  86/09/24ساعت   توسط سرگردان  | 

بچه که بودم از صف نونوایی بدم می اومد هم شلوغ هم بگو مگو وهم معطلی... چند وقته که از این صفها زیاد می بینم اما با این تفاوت که  نه برای نان گرفتن.

خیابان چهل متری ساعت هشت صبح

  اولین صف که نسبتا هم شلوغه  وهم نامنظم پیش یه مصالح فروشی بود می دونستم واسه سیمانه چون یه مدت پیش خودم برای تهیه چند کیسه سیمان مکافات داشتم واسه همین برام طبیعی بود. نرسیده به چهار راه چاسبی یه بانک سپه هست که معمولا خیلی خلوته یه جای دنجی قرار گرفته که کمتر جلب توجه میکنه اما امروز این قدر شلوغ بود که بد جوری چشمه آدمو میگیره! بعدها که از بچه های بانکی پرسیدم گفتند که دوره اول سود سهام عدالت داره پرداخت میشه!!!

میدون اردیبهشت رو رد میکنم چنتا مصالح فروشی هست که بازم شلوغند. اما یه دفتر خدمات پستی هست که دیگه واقعا آدمو یاد ایام جنگ و صفهای اجناس کوپنی میندازه! این یکی واسه قبض های المثنی موبایل که قطع شدند.

 از چهل متری رد میشم توی خیابان نقدی یه پارچه نوشته ای زدن  که در این شعبه وام تا سقف 10 میلیون با بهره 4% اعطا می شود اما بیشتر از اینکه این پارچه نوشته جلب توجه کنه صف طولانی و جمعیتی که اون محل رو محاصره کردن توی دید میزنه...

خود جایگاه پمپ بنزین خلوته اما محوطه اش خیلی شلوغه و خرید وفروش و خواهش و تمنای بعضی ها واسه خرید چند لیتر بنزین...

الان که فکرشو میکنم می بینم ماها زیاد بزرگ نشدیم چون مثه سابق باید توی صف نونوایی بایستم...

+ نوشته شده در  86/08/29ساعت   توسط سرگردان  | 

کاروانسرا...

خیلی جالبه !! کیتارو یه آهنگ داره به اسم کاروانسرا خیلی وقته گوش می دم  اما تازه فهمیدم که  کیتارو دنیا رو میگه...  اسم قشنگیه، دنیا محل گذر است . کاروانسرا هر چقدر هم زیبا و دلگشا باشه  برای مدت کمی پذیرای ماست...

ایلیاد، ما سرگردانیم تو چرا به روز نمی کنی ؟!

+ نوشته شده در  86/08/09ساعت   توسط سرگردان  | 

تو را هنوز اگر همتي به جا مانده ست

سفر كنيم،

سفر

سفر ادامه بودن

ز سينه زنگ كدورت زدودن است

- آري

سفر كنيم و نينديشيم

اگر چه ترس در اين شب

- كه از شبانه ترين است

اگر چه با شب شومم

- هميشه ترس قرين است

سفر كنيم سفر

 

در اين سياهي شب

- اين شب پر از ترفند

از اين هياكل ترس آفرين چه مي ترسي ؟

مترسكان سر خرمنند و با بادي

چو بيد مي لرزند

 

سفر به عزم گريز؟

- اين گمان مبر كه مرا

سفر به عزم سبيز است

سفر شكفتن آغاز و

ترجمان شكوه است

سفر به عزم رهايي ز خيل اندوه است

سفر به عزم رسيدن به صبح هشياري ست

سفر ابتداي بيداري ست

 

سفر كنيم و ببينيم

تمام مزرعه از خوشه هاي گندم پر

و هيچ دست تمنا

دريغ سنبله ها را درو نخواهد كرد

درو گران همه پيش از درو

- درو شده اند

                                                        حمید مصدق

 

+ نوشته شده در  86/05/02ساعت   توسط سرگردان  | 

 

زمان
بادی است که از سمت مرگ می وزد

***

دریا با تموج همواره اش
به او آموخت
از خویشتن به درآید
تا در خود بپاید

***

گذشته دریاچه ای است با یک شناگر:
خاطره

***

درخت، زنانگی باد است

***

باد آموزگار سکوت است
گرچه خود از گفتن باز نمی ایستد!

***

درخت دوست دارد ترانه هایی بخواند
که باد هرگز نشنیده است.

***

اینکه رازی نداشته باشی، خود رازی است!

***

به نظرم
خیانت کلمات به یکدیگر
از وفاداری سنگها بهتر است!

***

آب ، کودکی ابر است!

***

کم پیش می آید که دریا ترانه بخواند
او را برای دست افشانی آفریده اند!

***

می گویند: تقلید کاری ندارد
ای کاش می توانستم دریا را تقلید کنم!

                                       آدونیس

+ نوشته شده در  86/04/18ساعت   توسط سرگردان  | 

   ۲۵=۱۳۶۱-۱۳۸۶

الان که فکرشو می کنم می بینم به همین سادگی گذشت خیلی راحت!!! واقعا توی این مدت ،  کره زمین  ،  با این همه وزن و وسعت،۹۱۳۱ بار دور خودش و ۲۵ بار هم به دور خورشید گشته ؟!  عجیبه من که اصلا حس نکردم!!

چهارم تیر یک هزار و سیصد و شصت و یک!! نمی دونم چرا که از روز تولدم خیلی خوشم مییاد!

 

+ نوشته شده در  86/04/03ساعت   توسط سرگردان  | 

فان الموت يعشق فجأة، مثلي،
وإن الموت، مثلي، لا يحب الانتظار

مرگ  ناگهان عاشق میشود، درست مثل من

 مرگ، همانند من، از انتظار خوشش نمی آید

                                                                  محمود درویش

                                                             

+ نوشته شده در  86/03/15ساعت   توسط سرگردان  | 

 زرتشت تنها از کوه به زير آمد و با کسی رويارو نشد. اما چون به جنگلها پای نهاد ناگاه خود را با پيرمردی رويارو ديد که از کلبه  خويش پی يافتن ريشه در جنگل بيرون آمده بود.

 پيرمرد با زرتشت چنين گفت :

اين آواره به چشمم بيگانه نيست : سالها پيش از اينجا گذشت. نامش زرتشت بود. اما دگر گشته است. ... آری زرتشت را ميشناسم. چشمانش پاک است و در دهانش هيچ تهوعی نهان نيست. ببين چه رقاصوار گام برميدارد. زرتشت دگر گشته است. زرتشت کودک شده است. زرتشت بيدار شده است : اکنون تورا با خفتگان چه کار؟ ...

زرتشت پاسخ داد : من آدميان را دوست ميدارم.

قديس گفت : چرا من سر به بيابان و جنگل نهادم؟ مگر نه آنکه من نيز آدميان را بی اندازه دوست ميداشتم؟ اما اکنون خدای را دوست ميدارم نه آدميان را. آدمی نزد من چيزيست بس ناکامل. عشق به آدمی مرا مرگ آور است.

زرتشت پاسخ داد : سخن از عشق به آدميان در ميان نيست! من آدميان را هديه ای آورده ام.

قديس گفت : ايشان را چيزی مده. بل چيزی از بار ايشان بستان ... اگر خواستی ايشان را چيزی دهی صدقه ای بيش مده و بگذار آن را نيز دريوزه کنند!

زرتشت پاسخ گفت : نه هرگز صدقه نخواهم داد زيرا نه چندان مسکينم که صدقه دهم.

قديس به زرتشت پوزخندی زد و گفت : پس ببين گنجينه هايت را خواهند پذيرفت يا نه. آنان به خلوت گزينان بدگمانند ... به آدميان روی مکن. در جنگل بمان! ...

زرتشت پرسيد : قديس در جنگل چه ميکند؟

قديس پاسخ داد : سرود ميسرايم و ميخوانم وبا سرودن ميخندم و ميگريم و زمزمه ميکنم. اينگونه خدای را نيايش ميکنم. ...اما تو ما را چه هديه آورده ای؟

زرتشت با شنيدن اين سخنان در برابر قديس سری فرود آورد و گفت : مرا چه چيز است که شمايان را دهم. باری بگذار زودتر بروم تا چيزی از شمايان نستانم.

و اين گونه پيرمرد و مرد خنده زنان چون دو پسرک از يکديگر جدا شدند.  اما زرتشت چون تنها شد با دل خود چنين گفت :

چه بسا اين قديس پير در جنگلش هنوز چيزی از آن نشنيده باشد که خدا مرده است!

                                                                                 این چنین گفت زرتشت اثر جاودانه نیچه

+ نوشته شده در  86/02/07ساعت   توسط سرگردان  | 

 

بلوار بایندر  ۱۹۷۰

ساحل زیبای کارون

+ نوشته شده در  86/01/06ساعت   توسط سرگردان  |